تبليغاتX
پـــــــرواز در قفــس

پـــــــرواز در قفــس

اینجا یه دفترچه ست .. !!

روشنی صبح بدون شبی

حیدر کراری اگر زینبی

وامگذار لب تو راستی

گفتی و چون شعله به پا خاستی

بانگ رسای تو ستم سوز شد

کشته مظلوم تو پیروز شد

خواست که غم دست تو بندد ولی

غم که بود در بر ِ دخت علی

قامت تو قامت غم را شکست

دخت علی را نتان دست بست

ای دل دریا دل دریای تو

عرش خدا منزل و مأوای تو

دختر خورشید خدا بر زمین

خواهر آزادی و فرزند دین

آن چه تو کردی به صف کربلا

کرده ی مخلوق بود یا خدا؟

آن همه خون خوردن و چون گل شدن

دشت خزان دیدن و بلبل شدن

دیدن خورشید، ذبیح از قفا

باز ستادن چو فلک روی پا

****

جان تو گلخانه عشق خداست

جای چنان چون تو زنی کربلاست


«سید علی موسوی گرمارودی»

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 5:59 PM توسط ناخدا| |

ای بابا، هیچی بدتر از این نیست که ...

فرض کن با خودت قرار گذاشتی بشینی پشت سیستم و خودت رو مقید کنی که تا وقتی یک صفحه تمام و کمال ننوشتی، حق نداری از پشت سیستم بلند شی. اینم به فرضیاتت اضافه کن که تو اون لحظات اصلن حال و حوصله نوشتن نداشته باشی. بعد به خودت بگی «بهونه آوردن دیگه بسه» چون خودت رو مقید کردی به نوشتن. پس کاری نمیشه کرد جز «ساختن و سوختن»؛ که در تطابق هست با «نشستن و نوشتن». هرچند این کار با عقیده من مبنی بر نیاز به وجود انگیزه برای نوشتن در تضاد کامل قرار داره، اما میشه این تضاد رو با ضرب المثل «صورت خودمون رو با سیلی سرخ نگه می داریم» رفع و رجوع کرد - تا حدودی البته. حالا فرض کن در تمام این مراحل داداشت عین گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشه پشت سر هم بهت بگه «بلند شو»؛ چون می خواد به کارای مهم! خودش برسه، اما تو چون فکر می کنی کار خودت مهم!تره، هر از چند گاهی جوابش رو میدی و هیچ وقت هم جوابت بهتر از «بورو بابا» بهش نیست.

به هر بدبختی ای اهست متن رو می نویسی. حالا وقتشه که یه بند دیگه به فرضیاتت - که مرور کردنش خالی از لطف نیست - اضافه کنی: از قضای روزگار، متن نوشته شده علی رغم نداشتن هیچ گونه انگیزه، به هیچ وجه مسخره نباشه - از دید خودت - و با یک اصلاح کوچیک، نسبتا قابل قبول باشه- از دید خودت ایضا.

خب دیگه انگار متنی که نوشتی آماده ست. روی دکمه «ثبت مطلب» کلیک می کنی به این امید که یه پست دیگه به مطالب وبلاگت اضافه بشه و چراغ شانزدهم رو هم روشن کنی، اما با این جمله مواجه میشی: Server not found

تا دوزاریت بیفته یکم طول می کشه. اما وقتی هم که فهمیدی سعی می کنی دنبال یه توجیه عادلانه تر بگردی، اما دست روزگار نامرد تر از این حرفاس. اینترنتت قطع شده. داداشت که می فهمه خنده ای می کنه و میگه اشکال از ISP گوسفنهد. اما تو اصلن حواست به حرفای داداشت نیست.  سر یه دوراهی قرار داری. باید بین اینکه ببینی چه بلایی سر متنی که نوشتی اومده یا اینکه ببینی این اینترنت بی پدر و مادر چرا قطع شده و حال تو رو اساسی گرفته یه راه رو انتخاب کنی.

راه اول رو انتخاب می کنی. خوشبختانه روی دیواره سمت چپ موشواره ای که روش نوشته شده «for gaming use» - و هر وقت که تو پشت سیستم نباشی داداشت نشسته باشه و در حال بازی کردن Calll of Duty: Modern Warfare III اون هم به صورت Online و تحت شبکه Steam باشه که شرط استفاده از این شبکه داشتن CDKey اصل هست، به این معنا که بازی خریداری شده باید Original باشه - دکمه ای وجود داره که کار undo - همون فلش به سمت چپی که تو نوار افقی بالای همین صفحه هم می تونید ببینید - رو انجام میده و با یک بار فشار دادن اون دکمه، صفحه ای که داشتی متنت رو توش می نوشتی به همراه متنی که نوشتی بر می گرده.خدا رو شکر می کنی و وارد مرحله بعد میشی.

حالا وقتشه که ببینی چرا اینترنت قطع شده. برای اطمینان از قطعی نگاهی به Network Connection می کنی تا مطمئن شی از قطعی اینترنت. بعــ له. اینترنت قطعه. یه نگاه کوچیکی هم به سوکت پشت Case می کنی تا از وجود و اتصالش مطمئن بشی. بازم بعـــ له.  خب حالا چی؟ شک می کنی که نکنه ترافیک اینترنتت تموم شده باشه.اما نه، اونم که تازه دیروز شارژ کردی. ناچار از جات بلند میشی ببینی کسی احیانا پای مبارکش رو روی سیم تلفن نذاشته باشه که یادت میاد اینجا که خونتون نیست که سیم تلفن رو از بالکن تا اطاق پشتی از کف خونه رد کرده باشی تا برسونی به سیستم، بلکه فضای داستانته که فرض کردی - اینم به فرضیات اضافه کنید لطفا - کابل اینترنت به همون پریز تلفنی که کنار میز کامپیوتره وصله؛ به این ترتیب بلند شدنت از جای گرم و نرمت! کمی بی فایده ست.

اما حالا که بلند شدی به سرت می زنه یه لیوان آب بخوری بلکه کمی استراحت کرده باشی و شاید فکری به سرت بزنه. لیوان آب رو که خوردی، مادرت صدات می زنه و بهت میگه بری چند تا لباس رو روی بند آویزون کنی. به سختی قبول می کنی، اون هم به این دلیل که فعلن اینترنت قطعه و کار مهم! دیگه ای نداری.

با خنده لباسارو از توی ماشین لباسشویی - که تو رو یاد یه چیز خنده دار میندازه - در میاری و خیلی مواظبی که دستت به ماشین لباسشویی نخوره و قبل از اینکه به سمت حیاط بری یه نگاهی به صفحه نمایش کامپیوتر - که فارسی شده monitor هست - می کنی و از علامتی که سمت راست نوار استارت متوجه میشی که اینترنت وصل شده و تازه یاد حرف داداشت می افتی و ناچار قبول می کنی که حق با داداشت بوده که می گفته ایراد از ISP گوسفنده.

چون می خوای هرچه زودتر برگردی سر سیستم و قبل از اینکه ISP گوسفند دوباره کار دستت بده، با عجله لباسارو تند و تند روی بند پهن می کنی. البته تنها کسی که به این کار میگه پهن کردن خودتی - بس که شلخته ای!

«شلنگ تخته اندازان» از پله ها بالا میای تا بری توی اطاق پشتی و بشینی پشت سیستم و کار مهم! و ناتمامت رو به پایان برسونی که ...

هیچ چی بدتر از این نیست که ...

(شما این متن رو کامل کنید لطفا)

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 11:59 AM توسط ناخدا| |

سطر خالی شماره 1 سطر خالی شماره 2 سطر خالی شماره 3

.

.

.

سطر خالی شماره n

سطور خالی را به دلخواه پر کنید.

---------------------------------------------------------------------------

یکی از موارد مصرف ضرب المثل اصیل «پز عالی، جیب خالی» که البته با کمی تصرف به «پز عالی، عریضه ی خالی» تغییر شکل پیدا کرده. به بزرگیتان بر ما ببخشایید!

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 2:54 PM توسط ناخدا| |